تبلیغات 


















|
درخت سبز زیبا سلام خوش اومدی لطفا نظر بده
| ||
|
|
سلام به همه ی دوستای عزیزم امیدوارم اوقات خوشی را در وبلاگ ما بگذرونید لطفا نظرات خودتون را در مورد بهتر شدن وبلاگ حتما واسم بذارید.
![]() ![]() سلام دوستان بالاخره مشکلاتم حل شد و دوباره برگشتم
شیشه رو نمیشه غلط نوشت «دوغ» رو میشه ۱ جور غلط نوشت «غلط» رو میشه ۳ جور غلط نوشت «دست» رو میشه ۵ جور غلط نوشت «اینترنت» رو میشه ۷ جور غلط نوشت ... «سزاوار» رو میشه ۱۱ جور غلط نوشت «زلزله» رو میشه ۱۵ جور غلط نوشت «ستیز» رو میشه ۲۳ جور غلط نوشت «احتذار» رو میشه ۳۱ جور غلط نوشت «استحقاق» رو میشه ۹۵ جور غلط نوشت ... و «اهتزاز» رو میشه ۱۲۷ جور غلط نوشت.....! ما چطوری دیکته یاد گرفتیم؟؟؟؟؟؟!!!!!! اگر افسردهای در گذشته زندگی میکنی، اگر نگرانی در آینده زندگی میکنی. اگر در آرامش هستی در حال زندگی میکنی.
همهی دانشمندان مـــیمیرند و به بهـــشت میروند. آنها تصـمیم میگیرند که قایمموشک بازی کنند. از بخت بد اینشتین کسی است که باید چشم بگذارد. او باید تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن کند. همه شروع به قایم شدن میکنند به جز نیوتن. نیوتن فقط یک مــربع 1 متری روی زمــین میکشد و داخل آن روبـــروی اینشتین میایستد. اینشتین میشمرد: 1، 2، 3،... 97، 98، 99، 100 وقتی اینشتین چشمانش را باز میکند میبیند که نیوتن روبروی او ایستاده است. اینشتین میگوید: "سک سک نیوتـــن!!" نیوتن انکار میکند و میگــــوید که او سک سک نشده است. او ادعا میکند که نیوتن نیست. تمام دانشمندان بیرون میآیند تا ببینند چگونه او ثابت میکند که نیوتن نیست. نیوتن میگوید: "من در یک مربع به مساحت 1 متر مربع ایستادهام... این باعـــث میشود که من بشوم نیوتن بر مترمربع... چون یک نیوتن بر مترمربع معادل یک پاسکال است، من پاسکال هستم، پس"سک سک پاسکال!!!". ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯿﮕﻢ:ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺟﻦ ﺩﺍﺭﻩ|: ﻣﯿﮕﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﭘﺎﯼ ﻓﯿﺴﺒﻮﮎ ﺑﺸﯿﻦ ﺧـُﻞ ﺷﺪﯼ! ﮔﻔﺘﻢ ﺁﺧﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭﻣﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﺟﻦ ﺩﺍﺭﻩ|: ... ﯾﻬﻮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ ﺟﻤﻊ ﮐـــــُـﻦ ﺑـــــﺮﯾـــــــــﻢO: ﮔﻔﺘﻢ ﮐــــــــﺠــــــــــــــــــــ ــــﺎ ؟؟؟؟O: ﮔﻔﺖ ﻣﺎ ﺧــــــﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﺍﺣـــﻤﻖ!!! see more
حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه. اما اینطور نشد.خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوچولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد. ... به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید :بابا اسم این خیابون چیه؟باباش جوابش رو داد.اما حامد ول کن نبود.اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید:بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟ حامد با صدای معصومانه اش گفت:بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی....:(( دنیا رو سرش خراب شد.نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد . و برگشت بطرف خونشون.حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد ،اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود...
یعنی تبه کار به این میگن!!!!!!!!! سرعت عملش تو حلقم
بَرایِ خیانـَـت هـِـــزار راه هَــســــت! اَما هـیــچ کــُــدام به اَنـــدازهِ تــَــظـــاهـُــر به دوست داشتــَـن کـَـثـیــف
نـیـســـت !
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی قطع شده بودبرای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد پدر کودک اصرار داشت از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت وبه پدر کودم قول داد1سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند! درعرض 6ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کردوحتی 1 فن جودو هم به او یاد نداد بعد از 6 ماه خبر رسید که 1 ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود استاد به کودک 10 ساله فقط 1فن آموزش داد وکودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!!!
سه ماه بعد آن کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود وسال بعد نیز در مسابقات کشوری آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان کشوری برگزیده شود. وقتی مسابقات به پایان رسیددر راه بازگشت به منزل کودک از استاد راز پیروزیش را پرسید استاد گفت:دلیل پیروزی تو ان بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود وسوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله بااین فن گرفتن دست چپ تو بود که تو چنین دستی نداشتی!!! یاد بگیر که در زندگی ازنقاط ضعف خودبه عنوان نقاط قوت استفاده کنی راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست بلکه استفاده از بی امکاناتی به عنوان نقطه قوت است |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||